آیلین : یه کم احساس سر گیجه داشتم عذر خواهی کردم و رفتم سمت سرویس بهداشتی دو بار به صورتم آب


زدم ای بهتر شدم سرمو گرفتم بالا که دیدم خود پرست وایساده جلوم با تعجب نیگاش کردم که با جدیت گفت :

_ باید تنها باشن بیا بریم آخه من با این ککجا برم ؟ خیلی باهاش میسازم سر 1 دقیقه دعوامون میشه

_ کجا باید بیام ؟


_ با هم میریم بیرون رستوران بعد دیگه تو برو هر جا باید بری منم میگم دوستم بیاد دنبالم چون میخوام سویچو بدم امین بتونه برگرده حالام بیرون منتظرم

_ آهان , بله .و رفتم پیش پروانه اینا داشتن با لبخند با هم حرف میزدن هه هه اینارو


_ إإإإ هم هردوشون سمتم برگشتن با لبخند کیف و گوشیمو برداشتم و گفتم :


_ من میرم خونمون کار دارم پروانه با ناراحتی گفت :


_ آیلین کجا میری بمون با هم میریم دستی به شونش کشیدمو گفتم :


_  عزیزم من کار دارم باید برم نوش جونتون امین هم گفت :


_ باشه آیلین خانوم راحت باشین لبخندی زدمو رفتم بیرون , تکیشو داده بود به یه درختهو داره با گوشیشحرف میزنه نمیدونستم برم جلو یا نهتوی این فکرا بودم که  یه جون تقریبا 25 ساله جنتلمن با صداای آرومی گفت :


_ ببخشید خانوم میتونم چند لحظه وقتتونو بگیرم ؟برگشتم و گفتم :


_ بفرمایین


_ میشه چند لحظه با هم حرف بزنیم ؟


_ در چه مورد ؟


_ کار خیره همون موقع امیر اومد واااااای این امیره یا مادر فولادزره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چشماش بازم از شدت عصبانیت سرخ شده بود و رگ های گردنش متورم شده بود و اخم عمیقی روی صورتش داشت پسر بیچاره معلوم بود ترسیده امیر اومد دقیقا جلوش با فاصله کمی وایساده بود سعی میکرد صداش بالا نره :


_ کاری داری ؟؟پسره که حسابی ترسیده بود گفت :


_ ن ... نننن ... نه آقا میبخشین من برم خواست بره که امیر محکم بازوشو گرفت و برش گردوند :


_ بهت اجازه دادم که بری ؟


_ نه ...

_ هری پسره هم رفت ای وای خود پرست روی من غیرتی شده بوداااااا :)))با اخم رو به من گفت :


_ توهم سنگین تر رفتار کن


چی  ؟؟؟؟ تو ؟؟؟؟؟؟ سنگین تر ؟؟؟؟ مگه من چیکار کردم ؟؟؟؟ خلاصه بهم بر خورده بود با اخم گفتم :


_ بله ؟؟ تو ؟؟ فکر نمیکنین شما تا اون حدی نیستین که به من بگین تو ؟ بعدشم رفتار من خیلی هم خوبه و به

خودم ربط داره و به هیچ کس ربطی نداره بازم عصبی شد خب بشه داره حرف زور میزنه


_ من به کسایی میگم شما که لایقش باشن نه تو که با این رفتارت باعث میشی پسرا بیان طرفت تو دختری هستتی که دوس داری هر پسیری بهت نزدیک شه اینو الان فهمیدم


دستمو بالا اوردم و بهش سیلی زدم و با عصبانیت نزدیکش شدم و گفتم :


_ تو هم یه آدم مغرور و گند اخلاق و احمقی که فقط خودتو میبینی و فقط بلدی زور بگی راهمو کشیدم که برم ولی دستمو با شدت کشید و منو به خودش چسبوند :


_ با من جنگیدن کار راحتی نیست سر تق کوچولو خودمو به هر بد بختی بود ازش جدا کردم و گفت :


_ من راحتش میکنم سریع سوار ماشین شدم و رفتم سمت خونه صدای ضبطمو تا ولم 30 بردم


مهم نبود که چی میخونه اما بخونه اشکامم اومدن انگار با هم مسابقه داده بودن نیاین شماها



نباید به خاطر یه آدم خودپرست گونمو خیس کنین



امیر ... تو از کجا شروع شدی ؟ چرا اومددی توی زندگیم چرا باید هر روز تو رو ببینم



چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امیر : 


_ امیر حرف بزن دیگه بگو چی شده این قدر عصبی شدی

اصلا حوصله سوال پرسیدنای سهیل رو نداشتم

_ سهیل هیچی نگو منو ببر خونه

_ خیلی خب باشه

آیلین یه دختر سرکش و لجبازه همه دخترا در برابر من میشکنن و کوتاه میان اما اون قصد



جنگیدن با منو داره اون موقع خیلی عصبی شدم که اون پسر باهاش حرف زد نمیدونم چرا اما



عصبی شده بودم دست خودم نبود چی میگم با سیلی که ازش خوردم فهمیدم که تند رفتم میخواستم



بزنم توی گوشش اما چشمای به اشک نشستش باعث شد این کارو نکنم


خودش متوجه نشد که چشماش خیس شدن

خلاصه رسیدیم خونه ما



_ سهیل نمیای داخل ؟

_ نه داداشی برو ولی آخر نگفتی چت شده

_ مهم نیس . خدافظ

_ باشه خدافظ

آیلین :

_ با سرعت از جلوی مامانم اینا که توی حال نشسته بودن رد شدم  و با همون اشکام از پله ها سریع



بالا رفتم و درو قفل کردم روی تختم افتادم

_ چراغو روشن نکرده بودم به خاطر همین اتاق تاریک بود مامانم پشت در اتاق بود با نگرانی

گفت :

_ دخترم چی شده ؟ درو باز کن

توی حال فقط آوا و مامانم بودن ببه خاط همین فقط این دو تا پشت در بودن آوا :

_ آبجی گلم درو باز کن بگو چی شدی آخه

درسته از اون خود پرست ناراحت بودم اما حق نداشتم با ارزش ترین آدمای زندگیمو به خاطر



اون ناراحت کنم بلند شدمو اشکامو پاک کردم و درو باز کردم آوا سریع پرید بغلم و با گریه



گفت :



_ آیلین چی شده خواهری بگو ............



روی موهاش بوسه زدمو گفتم :



_ چیزی نشده عزیزم دلم گرفته بود همین



_ سرشو برداشت و گفت :



_ تو رو خدا دیگه جلوی من گریه نکن مگه این که مسئله خاصی باشه



خندیدمو گفتم :



_ باشه عروسکممممممم



مامانم دستمو گرفت و گفت :



_ عزیزم مطمئنی فقط دلت گرفته بودو کسین اراحتت نکرده ؟؟



لبخند زدمو و لپ مامانمو محکم بوسیدمو گفتم :



_ نه پرنسسم هیچیم نشده شما ها ناراحت نباشین که من میدونم و شماها



مامانم خندید و گفت :



_ باشه دخترم



به آوا نیگا کردم نیشش تا بنا گوش باز شده بود با خنده گفتم :



_ دختر جون نیشتو ببند



خندید و آروم ید به بازوم

خلاصه اون شب با شوخی و خنده گذشت البته آوین هم کلی سر به سرم گذاشت { آوین همون مراد ییلداریم هست که عکسشو واستون میذارم }



بابا هم که فقط افتاده بود سر زبونش که بذار دخترم راحت باشه آوین

خیلی بابام عششششقه



لباس راحتی خوابمو پوشیدم و پریدم توی تختم روحیم خیلی از اون موقع بهتر شده بود



و اینو به خونوادم مدیونم :))



گوشیم اس اومد پروانه بود :



_ سلام عزیزم فردا بیا پیشم باهم حرف بزنیم شبت بخیر :**



جواب دادم :

_ باشه آبجی شب تو هم بخیر :**



خلاصه با هزار فکر خوابم برد




***

ساعت 10 صبح بود و من یه ساعت پیش بیدار شده بودمو رفتم حموم و صبحانه خوردم



بعدشم به پروانه خبر دادم که اماده بشه که میام دنبالش بریم بیرون



تیپم : { مانتوش دقیقا همین اما شما یه شلوار لی سرمه ای جین هم روی پاهاش تصور کنین }



آپلود عکس



رفتم واحد پایینی { واحد پروانه اینا }

زنگشونو زدم بعد از 4 یا پنج ثانیه شهلا خانوم درو باز کرد :



_ سلام دخترم بفرما داخل



_ سلام خاله جونم ممنونم فقط اگه زحمتی واستون نیس به این پروانه بگین بیاد

_ باشه دخترم الان بهش میگم

یهو پروانه اومد و بلند گفت :

_ مامان من رفتم

خاله شهلا ه بلند گفت :

_ برین به سلامت

پروانه بندای کفششون میبست که گفت :




_ سلام به تو یاد ندادن ؟



خندیدمو گفتم :



_ نه به تو یاد دادن ؟



خندید :

_ مرض بیا بریم



_ بریم ولی سلام نکردیا



لپمو بوسید و گفت :




_ سلام گلم



لبخند زدمو گفتم :



_ سلام عزیزم




***




_ آیلین من شک شکلات میخوام بدو واسم سفارش بده



_ باشه بابا اگه تو منوش باشه واست سفارش میدم



مثل همینایی که لیگ برتر بردن گفت :



_ بیا اینجا نوشته ...



خندیدم :



_ باشه شکمو



بعد از 10 دقیقه که سفارشامون اومدن با پروانه حرف زدیم و من همه چیو بهش گفتم و اونم

از سیلی که به امیر زده بودم جا خورد و نوبت اون بود که تعریف کنه :




_ آیلین دیشب امین گفت که میخواد آخر هفته یعنی پس فردا شب بیاد با خونوادش بیاد



خونه ما منم به مامانم دیشب گفتم که قراره پس فردا بیان خونمون واسه خواستگاری



خیلی خوشحال شده بودم و با خوشحالی گفتم :



_ واااای پر پری جدی میگی ؟ آخ جون خوب شد من پیر نشدمو عروسی تو رو دیدم 



:)))))))) یعنی قیافه پروانه دیدنی شده بود با جدیت که سعی میکرد طبیعی باشه



ولی من که میدونم داشت از خنده میترکید گفت :



_ آیلین گاو اولا پر پری خودتی دوما یعنی میخواستی بترشم ؟ سوما عروسی نه و نامزدی من

هنوز درس دارم فکر کنما چهارما ...

با خنده گفتم :



_ باشه بابا من فقط یه جمله گفتم تو حالا همش بگو اولا دوما ... دهما



دیگه با شوخی و خنده گذشت و منم اون روز شرکت نرفتم قصد رفتن هم نداشتم



اگه میشد استعفا میدادم اما طبق قرار دادم من باید 1 سال توی اون شرکت باشم



خیلی واسه پروانه خوشحال بودم ...

فصل 6