امیر :


نشسته بودیم و داشتیم استراحت میکردیم که ارغوان بحث ازدواج کردن و منو


پیش کشید خب من تا به حال هیج دختریرو توی زندگیم و قلبم راه ندادم


اصلا نسبت به دخترا حس و کششی ندارم و نمیدونم چرا


گویا از سنگم


نمیدونم یهو چی شد اما تا به خودم اومدم فهمیدم که منو آیلین با هم تنها شدیم



گوشیمو از جیبم بیرون آوردم و مشغول گوشیم شدم



***




آیلین میخواست با من معامله بکنه اونم چه معامله ای مثل این که


عاشق اینه بره خارج درس بخونه و شرطشم برای رفتن به اون ور 


فقط ازدواج کردنه معلومه که خیلی توی کارش مصممه


که حاصر شده دست به چنین کاری بزنه منم که هدفم هر چند کوتاه



اما خوشحال کردن مادرمه پس منم بهتره این معامله رو قبول کنم



***


آیلین :


ساعت 7 شب بود و منم به پروانه گفتم که بیا این جا و در مورد



امیر باهاش حرف بزنم که یهو مثل فنر پرید توی اتاق



_ آیلین بدو بگو چی شده بدو



خندبدمو گفتم :



_ این باز گفت بدو



زد به بازوم و روی تخت کنارم نشست :



_ باشه بابا ندو فقط بگو چی شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



کلا حال میکنم حرصشو در بیارم به خاط همین گفتم :



_ قبلنا سلامم میکردی



با حرص گفت :



_ سلامممممممممممممممم



ار ته دلم خندیدمو گفتم :



_ قیافشووووو باشه خفه خون بگیر تعریف کنم



از سیر تا پیاز ماجرارو واسش تعریف کردم



_ آیلییییییییین ؟؟؟؟؟؟؟؟ تو چجوری بهش پیشنهاد ازدواج دادای ؟ تو که حتی یه نگاه



هم به پسرا نمینداختی . بعدشم در مورد امیر هرچی میگفتم میگفتی



ازش خوشم نمیاد



_ پروانه جون عزیزم عشق واینا که در کار نیس من و اون داریم


معامله میکنیم و منم دنبال یه کیس مناسب برای این کار بودم



و میبینی که پیداش کردم کارای اقامت و پاسپورتم انجام بشه


از هم طلاق میگیریم



_ آیلین این 1 ریسک بزرگه . بعدشم یه درصد فکر کن که طی این مدت



عاشقش بشی اونوقت چی ؟؟؟؟؟


با جیغ گفتم :



_ اصلا فکرشم نکننننننن پروانه اولا من به عشق اعتقادی ندارم


و به نظرم حس مسخریه دوما عمرا من عاشق این خود پرست بشممممممم



_ باشه نمیخواد عصبی شی ولی از ما گفتن بود



خندیدمو گفتم :



_ امینت سلام رسوند



لبخندی زد و گفت :



_ سلامت باشه راستی قراره آخر هفته آینده بیان  خواستگاری



با خوشحالی گفتم :



_ جدا ؟؟؟؟؟؟؟ خب پس خوبه تو هم نترشیدی



خندید و بالشت زد توی صورتم :



_ مرض


منم بالشت دیگمو توی صورتش زدم و خلاصه بالشت بازی دیگه ...




***



توی کافی شاپ نشسته بودم و منتظر این امیر بودممگه نگفته بود ساعت


7:30 ؟ خب الان که شده هفت و سی و دودقیقه که اوف


کلافه بودم که دیدم بله بالاخره تشریف اوردن


چند تا دختره نشسته بودن میز آخری که اومدن امیر همه نگاها به سمتش برگشتن



امیر بدون این که نگاهی به سمتشون بندازه با غرور و اخمی که باعث جذبه و غرورش میشد



روی صندلی جلویی من نشست :



_ سلام



سری تکون دادم و گفت :



_ سلام



منو رو برداشت و گفت :



_ من شیر قهوه میخورم تو چی میخوری ؟



خب منم شیر قهوه دوس داشتم اما اگه میگفتم منم همین


پررو میشد به خاط همین گفتم :



_ شیر شکلات



سری تکون داد و سفارس داد بعد از مدتی گفت :



_ الان منتظر جواب منی ؟؟



وا عجب کله پوکیه نه پس منتظر جواب عممم . حال و روز مارو ببینین باید از پسر بله


بگیریم



خونسرد گفتم :



_ بله مشخصه ؟



نیشخندی زد و گفت :



_ خب آره



سفارشامونو اوردن کمی که از قهوشو مزه مزه کرد و منم شیر شکلاتمو یکمش خوردم گفت :



_ این یه ازدواج کاملا فرمالیته س ...



پریدم وسط حرفش و گفتم :




_ إ ؟ خوب شد گفتی من نمیدونستم آقای خودپرست من


وقت ندارم و الانم منتظر حوابم



با کمی عصبانیت گفت :



_ وسط حرف من نپر


چیزی نگفتم و ادامه داد :



_ هیچ کدوممون نباید توی کارای همدیگه دخالت کنیم



توی مدتی که کارات درس شه هم خونه منی فقط همین .



_ همه اینا رو میدونم پس یعنی با این کار موافقی ؟



سرشو تکون داد و گفت :



_ بله و به خاطر مادرم 


سری تکون دادم که گفت :



_ امروز شنبه س و من فردا به مامانم میگم که میخوام باهات ازدواج کنم


در ضمن بلدی که نقش بازی کنی ؟ نمیخوام مادرم ناراحت شه و از این قضیه


بویی ببره



_ باشه بقیش



_ دوشنبه شب میام واسه مراسم خواستگاری



_ باشه


_ خب دیگه حرفی نمیمونه



کیفمو برداشتم و بلند شدم :



_ خداحافظ



سرشو تکون داد و بلند شد منم سمت رئیس کافی شاپ رفتم و پول رو حساب کردم



حس کردم اون میخواست حساب کنه که ضایع شد ههههههه حقته



خب کانادا دارم میام پیشتتتتتتتتت



***



_ آیلین ؟ آبجی  پاشو



_ آوا ولم کن بچه جون برو بذار بخوابممممممم



تکونم داد و گفت :



_ خواستگار داری امشب 



چی ؟؟؟؟؟ گور بابای خواستگ ...... چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!! امیر ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! امروزم


2 شنبه



سر جام سیخ شدم و گفتم :



_ جدی میگی ؟



اوا با تعجب گفت :



_ تا الان 15 تا خواستگار داشتی ندیده



تازه عکس العملمو متوجه شدم به خاط همین خونسرد گفتم :



_ نه آخه این فرق داره



دیگه نباید قایم میکردم و نقش بازی کردن از همین الان شروع میشوددددددد



_ چه فرقی کلک ؟؟؟؟؟؟؟



زدم به دستشو گفتم :


_ پاشو برو این حرفا واسه تو زوده بدو



خندید و گفت :



_ عاشق شدی ؟؟؟؟؟؟ پدر عشق بسوزه



و سریع رفت بیرون



من غلط بکنم عاشق بشم اونم عاشق کیییییی جل الخالق



ههههه


خب باید حسابی به خودم میرسیدم واسه امشب



معلومه بابای امیر زنگ زده بود به بابا و لی به آوا نگفتن کیه و خودشم حتما



فال گوش وایساده بود



***



ساعت 8 بود و آوا بهم خبر داده بود که امیر اینا اومدن



توی آینه به خودم نگاهی انداختم



این تونیک با ساپورت کلفت مشکی و شال بنفش و خاکستریم :


آپلود عکس رایگان و نامحدود




و  کفشای نوی جدید خونگیم :



آپلود عکس رایگان و نامحدود



همون طور که میرفتم پایین از پله ها همه نگاها سمتم اومد و همه به جز امیر با لبخند نگام کردن



لبخندی زدم که مینا خانوم اومد {مادر امیر}



جلوم و با لبخند و تحسین نگاهم کرد و باهام روبوسی کرد :



_ سلام دخترم



_ سلام مینا خانوم خوش اومدین



و همین طور به ترتیب امین و امیر و پدر امیر



خب ما که همو میشناختیم یعنی خانواده ها پس نیازی به معرفی نبود



بعد از چند دقیقه که همه تو حرف زدن غرق بودن پدر امیر آقا رضا گفتن :



_ امیر بابا پاشو با آیلین خانوم برین حرفاتونو بزنین



امیر لبخند محوی زد و گفت :



_ باشه بابا



و آقا رضا رو به مامان و بابا گفت :



_ با اجازه خانوم و آقای شفیعی



مادر و پدرم با سر تایید کردن و من و امیر رفتیم توی باغ



_ مهریه تو خودت تعیین کن



_ من مهریه نمیخوام که



_ نمیشه



_ اوف خیلی خب هر چی خودشون خواستن



_ باشه



دیگه هیچ کدوم حرفی نزدیم ههههه قربون این فرممون برم مثلا میخوایم ازدواج کنیم



اما یادم اومد که ازدواجمون چجوریه



بعد از مدتی که طولش دادیم رفتیم داخل و مینا خانوم گفت :



_ عروس گلم چند روز وقت میخوای ؟؟



نمیدونم چی شد اما یهو گفتم :



_ یک هفته



همه با تعجب نگام کردن امز که کارد میزدی خونش در نمیومد



اوه چه عصبیییییییی



_ باشه دخترم هر طور راحتی



با لبخند گفتم :



_ ممنونم



خلاصه مهریمم 1300 سکه شد و شب تموم شد



و به خوبی گذشت حس خوبی داشتم از این که نقشم داره



میگیره و منم ویییییییژژژژژیییی کانادا واسه درسم



***



فصل 9