امروز 5 شنبه بود یعنی 1 هفته گذشته بود از روی که ارغوان اومده بود



خوب خیلی حوصلم سر رفته این پروانه هم که همش پیش امین جونشه



نشستم جلوی آیینه و ماتم زده به خودم زل زدم



اووووووف دیگه خیلی کلافه شدممممم



به ساعتم نیگا کردم 5 عصر بود این هفته که میرفتم



شرکت , میشه گفت راحت بودم خدارو شکر این خود پرست زیادی به پرو پام



نمیپیچید . فقط 2 بار دیدمش اونم توی جلسه بود



روی تختم تلپی افتادم



خیلی وقته که یه موضوعی ذهنمو در گیر کرده بود



اونم این بود که برای درس برم کانادا



و هنوز هم با هیچ کس در میونش نذاشته بودم



باید سریع تر با پدر و ماردم در موردش صحبت کنم من دیگه نمیخوام این جا درس بخونم



میرم و بعد تموم شدن درسم بر میگردم

توی همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد

ناشناس بود با جدیت گفتم :

_ بله ؟



صدای شاد و مهربون ارغوان توی گوشی پیچید :



_ سلام آیلین جون خوبی ؟



خندیدمو گفتم :



_ سلام عزیزم خوبم تو خوبی ؟



_ هی ما هم بد نیستیم . چیکارا میکردی ؟



_ کارای بیکاری



خندید و گفت :

_ ههههه خب پس حتما واسه کوه فردا صبح وقت داری

با خوشالی گفتم :



_ آره عزیزم خیلیم برنامه خوبیه



_ اوکی عزیزم پس فردا صبح ساعت 8 آماده باش که میایم دنبالت



یهو چراغ مغزم روشن شد نکنه این امیرم باشه ؟ نمیدونم چی شد اما پرسیدم :



_ باشه حالا کیا هستن ؟ من میشناسمشون ؟



_ همه رو نه ولی امیر و امین رو میشناسی



یخ کردم اوه این چطوری راضی شده بیاد من نمیدونم یعنی چی شده ؟



_ الو ؟ آیلین جون هستی ؟



صدا مو صاف کردم و گفتم :

_ آره ارغوان جون  باشه پس فردا میبینمت

_ میبینمت عزیزم



گوشی رو قطع کردم روی میز کنار تختم گذاشتم { اتاق آیلین } :



آپلود عکس




و رفتم پایین

بابام و آوین نشسته بودن جلوی تلوزیون و قهوه میخوردن



رفتم توی آشپخونه که دیدم بله مامی پروانه خانوم هم ایجانو با مامانم دارن قهوه میخوردن و میحرفن



_ سلام همه



خاله شهلا و مامانم با خوشرویی بهم سلام کردن و خاله شهلا از سر جاش بلند شد :

همون طور که به طرف خاله میرفتم گفتم :

_ خاله جون بفرمایین بشینین راحت باشین



با هم روبوسی کردیم و نشست و منم رفتم سمت دستگاه قهوه سازمون



کلا قهوه عصری مد شده خونه ما هههههه :))))

فنجونی برداشتم و قهوه رو توش ریختم و نشستم روی صندلی کنار خاله شهلا و مامانم

_ خاله جون بیاین توی پذیرایی یا حال چرا این جا نشستین ؟



لبخندی زد و گفت :



_ راحتم خاله



خندیدم  وگفتم :



_ عروس خانوم کجاس ؟



خندید و مهربون گفت :



_ خونه س سرما خورده



_ إ ؟ کی ؟ الان بهتره ؟



لبخندی زد و گفت :



_ آره دخترم بهتره ولی بازم باید استراحت کنه

_ حالا یه سر بهش میزنم



_ لطف داری عزیزم



_ قربونتون

قهومو که تموم شده بود شستم و گذاشتم سر جاش

رفتم بالا و لباس پوشیده ای پوشیدم و رفتم پیش پر پری :)))




***




_ چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!


_ پررروانه سییییییی چته بابا یواش تر جیغ نزن


به قیافش دقت کردم از روی تختش بلند شده بود و وایساده بود با تعجب جلو من

وا این مگه مریض نیس ؟ تا الان میگفت آی سرم آی کمرم وااااا




_ آیلین اگه تو بری اون ور من که دق میکنممممممم نروووووووو

بوسیدمشو گفتم :

_ اولا پروانه خانوم کانادا رفتن که به این آسونیا نیس دوما هنوز هیچی به هیچیه

تو اولین نفری هستی که تصمیمو باهات درمیون گذاشتم

پروانه بغض کرد و گفت :



_ تو کاریو بخوای انجام میدی أأأأه خب من دق میکنم که



گرفتمش توی بغلم و گفتم :



_ آبجی گلم ناراحت نباش اکه تو اینجوری کنی پس من باید چیکار کنم ؟



محکم منو توی بغلش گرفت  و گفت :

_ باشه فقط به خاطر  خودت



_ باشه گلم





***




شب بود ساعت 10

ظرفای شامو شستم و رفتم داخل پذیرایی همون طور که میخواستم فقط مامان و بابا بودن

_ اهممم



هر دوشون به سمتم بر گشتن مامانم گفت :



_ عزیزم ممنونم



_ خواهش میکنم مامان جون



بابامم با لبخند گفت :

_ دستت درد نکنه بابا



_ خواهش میکنم پدر جان :)



نشستم روی مبل روبروییشون وگفتم :



_ راستش من باید یه چیزی رو بهتون بگم



هر دوشون شدن علامت سوال سریعا حرفامو زدم :




_ خب ... راستش باید بگم که من میخوام برای درس خوندن برم کانادا


اما متوجه هستین که فقط برای درس . خب میخواستم نظر شمارو هم بپرسم

میخوام ببینم که حرف شماها چیه ؟؟!



مامان و بابا باتعجب به هم نیگا کردن و بعد آخر سر بابا گفت :

_ من نمیتونم همچین اجازه ای رو بدن



وا رفتم اصلا انتظار نداشتم .



آخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



أه چرا به نظر من احترام نمیذارن هان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



با صدای گرفته ای گفتم :

_ میشه بپرسم چرا ؟؟؟؟؟؟؟



_ بابا صاف نشست و گفت :



_ انتظار نداری که تو رو تنها بفرستم بری اون ور که  چی بشه؟



درس ؟ خب همین جا بخون

_ بابا من میخوام اون جا درس بخونم اون جا امکاناتش بهتر از هر جاییه



بابا چیزی نگفت و بلند  شد خواست بره که سریع بلند شدم و رفتم جلوش :


_ هیچ راهی وجود نداره ؟

بابا کمی فکر کرد گفت :



_ 1 راهی هست



با خوشحالی گفتم :

_ باشه باشه باشه شما فقط بگو چ راهی



بابا نفسشو بیرون داد و گفت :

_ در صورتی که بخوای با شوهرت بری نه تنهایی



ها ؟؟؟؟ من الان نفهمیدم چی شد ؟؟ بابام چی گفت ؟



شوهرررررررررر؟؟؟؟؟؟ شوهرو دیگه چجوری جمعش کنم نه خدایا نه


اشکام سرازیر شدن :

_ بابا نه ...




بابا اشکامو پاک کرد و گفت :


_ نمیخوام بهت آسیبی وارد بشه اونور به همین دلیل باید یکی باشه که از تو

مواظبت کنه ...

با دلخوری گفتم :



_ مگه من بچه ام ؟؟




_ نه اما نمیتونی از خودت دفاع کنی تنها راه همینه


ای گند بزنن به این راه

دیگه نتونستم بغضمو نیگه دارم و پریدم توی اتاقم

***



احساس کردم یکی داره منو نوازش میکنه چشم باز کردم و دیدم

مادرم مهربون داره نگام میکنه



_ سلام دخترم

_ سلام مامان جان



_ ساعت 7 هست نمیخوای بری کوه ؟



اوه یادم رفت گوشیمو 7:15 تنظیم کرده بودم و هنوز وقت داشتم اما بلند شدمو گفتم :

_ بله میرم

_ باشه دخترم . میگم این خارج رفتن تو باعث میشه که از همه جدا بشی برای منم خیلی سخته


گرفتمش توی بغلم و گفتم :


_ مامان جون من برای تفریح نمیرم فقط برای درس دارم میرم واسه ی ایندم


_ باشه دخترم من آروم میگیرم


خلاصه 10 دقیقه اشکای مامانم پاک کردمو


بعدش هم که رفت



اشکاش خیلی عصبی و ناراحتم میکرد


رفتم حموم و بعدش لباس مخصوصی کوه نوردیمو پوشیدم



بعدشم کولمو برداشتم من سالی 3 باز میرفتم کوه نوردی


خوبه دوس دارم :))



خلاصه بعدشم رفتم آشپزخونه و ا کابینت یه سری


خوراکی ریختم توی کولم کارت بانکمو برداشتم که اونجا واسه ناهار برم رستوران



خواستم درو ببندم که گوشیم زنگ خورد ارغوان بود و بعد صبح بخیر گفتن به هم دیگه


گفت که جلوی خونه س


منم رفتم بیرون


ارغوان بیرون ماشین دست به سینه منتظر من وایساده بود که با دیدنم لبخند زد رفتم سمتش و


بهش دست دادم :


_ سلام ارغوان جون بریم ؟


خندید و گفت :


_ سلام خانوم خانوما بپر بریم


رفتم نشستم توی ماشین


ارغوان ماشینشو روشن کرد منم صندلی کنار راننده نشستم


از امین و امیر خبری نبود


راه افتادیم که گفت :


_ امیر و امین هم ماشین پشت سریمونن


پشتو نیگا کردم دیدم یه فراری مشکی داره پشتمون میاد


اوه ماشینت تو حلقت


***


ناهارو خوردیم و  همه رفتیم که یه جایی بشینیم محفل درس کنیم :))



حرکات امیرو زیر نظر داشتم خیلی مغرور بود


به جز سلام دیگه حرفی بینمون رد و بدل نششد



نشسته بودیم و داشتیم بیسکوییت میخوردیم که ارغوان گفت :


_ امیر چیکار کردی با مراسم خواستگاریت ؟؟


امیر کمی تکون خورد و پاشو صاف تر کرد . خواستگاری ؟ اوه پس آقا خواستگاری رفتن


مبارکه



_ هیچی . مامان خیلی اصرار داره خودت که میدونی همش میگه میخوام دامادیتو ببینم


اما من همچین قصدیو ندارم . ولی دیشب گریه کرد و دستمو گرفت گفت که هر چه سریع ت این


کار و انجام بدم


ارغوان سری تکون داد و گفت :



_ خب امیر خالم گناه داره دیگه . تازه واسه خودتم خوبه تنهایی بسه


امیر چیزی نگفت


که امین گفت :


_ راس میگه دیگه آخرشم میترشی



همگی خندییدیمو امین گفت :


_ آیلین خانوم پروانه چطوره ؟؟


خنده ای کردموگفتم :


_ خوبه سلامتونو میرسونه


_ سلامت باشششششه



ارغوان بلند شد و رفت سمت پایین ها



امین هم گوشیش زنگ خورد و ازمون دور شد حالا من با ایشون تنها شده بودم


توی فکر بودم که حالا این کیس مناسب واسه ازدواجو از کجا جور کنم ؟؟


میخوام یکی به طور ظاهری باهام ازدواج کنه که من برم خارج بعد ازش جدا شم


خیلی خوب کیسی میشه



نگام به امیر افتاد سرش توی گوشیش بود


_ میتونم باهات حرف بزنم ؟



نگام کرد بی تفاوت و سرد از این نگاه متنفرم



_ بفرما ؟



_ ببین اون طور که شنیدم تو باید ادواج کنی به قیمت مادرت ... من میخوام برای درس برم


کانادا پدرم گفته که ... گفته که تنها راهش اردواجه ...


من دنبال کسیم که به طور ظاهری با من ادواج کنه و بدون این که حتی دستم بهش


بخوره یا دست اون به من بخوره


فقط به طور ظاهری


بعد که باهاش رفتم اونور از ش جدا میشم



_ خب اینا چه ربطی به من داشت


کلافه و عصبی شده بودم حال و روز منو نیگا فقط أأأأأأه


نفسمو عصبی بیرون دادم و گفتم :


_ با من ازدواج کن !


چند لحظه نیگام کرد بعد هم بلند زد زیر خنده


با چشمای گرد شده ار تعجب نیگاش کردم


_ ببخشید کجاش خنده داشت ؟؟


بلند شد و گفت :


_ دیوونه هههههه



رفتم جلوش و به چشماش زل زدم


_ این کار به نفع خودتم هست از ما گفتن بود



کمی فکر کرد و گفت :


_ فردا شب بیا .... آدرس یه خیابون و کافی شاپ بود . بیا این جا جوابو بهت میگم


_ نیگا کن تو رو خدا جای من با پسرا عوض شده


میدونستم که میخواد بخنده اما نخندید و نیشخند زد بعدم


کوله پشتیمو برداشتم و رفتم سمت پایین


نمیدونستم چطور اینو بهش گفتم اما مجبورم من به خاطر رفتنم به کانادا هر کاری میکنم هر کاری !



فصل 8